تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم
ده سال دفاع مقدس ؛ ده سال
امروز به نظر می‌رسد بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازنگری و بازخوانی مقوله جنگ كه دقیقا از لحظه بعد از تثبیت انقلاب اسلامی آغاز شد هستیم؛ كه اگر گذشته و خاطراتش را فراموش كنیم، لاجرم نخواهیم توانست از تجاربمان برای مواجهه با مخاطرات آینده استفاده نماییم. این را بیش از هرچیز از آن لحاظ می‌گوییم كه؛ حضرت «امام (ره) سالها پیش هشدار داده بود تاریخ انقلاب اسلامی كه به دلیل همزمانی، همان تاریخ جنگ نیز هست، در آینده با تحریفاتی مواجه خواهد شد و بیش از آنكه به نادرستی، تعریف شود، به درستی، تحریف می‌شود! روزگار گذشت و ما در آینه‌ای از واقعیت‌ها، دیدیدم همان را كه دیروز امام در خشت خامی از حقیقت دیده بود؛ و دیدیدم كه آنهایی كه می‌باید داستان این 10 سال را روایت می‌كردند، اغلب سكوت كردند و با این انزوا بر شعاع آتش توهمات افزودند؛ و دیدیم همان‌گونه كه «شهید خرازی» گفته بود: جنگ، درشت نوشته شد، نه درست! ...»
این بخشی از سخنان سعید قاسمی است كه در اولین شماره از دوره‌ی جدید نشریه‌ی «یاد ماندگار» با عنوان «تا می‌توانستند از پشت خنجر زدند» به همت فرهنگ‌سرای پایداری به چاپ رسیده است. سخنان كامل وی را در زیر می‌خوانید.

حاج سعید قاسمی

عکس از سایت موسسه آرمان


سعید قاسمی از آن دوران با عنوان «ده سال دفاع مقدس» یاد می‌كند؛ چرا؟ خود او در ادامه چنین می‌گوید:
«و اما اینكه چرا من می‌گویم؛ 10 سال دفاع مقدس. ببینید؛ انقلاب در تاریخ 22 بهمن 57 پیروز شد. جنگ، علی‌الظاهر كی شروع شد؛ 31 شهریور 59. در این فاصله ما تقریبا 20 ماه را داریم. این را فعلا بگذاریم كنار، و ببینیم «جنگ» در محافل آكادمیك چه معنایی دارد. در این باره البته اختلافاتی هست. به این كار نداریم، چراكه جنگ با هركدام از تعاریف كلاسیكی كه دارد، نه‌تنها به این مدت 20 ماه كه خدمتتان عرض كردم می‌تواند اطلاق شود كه بالاتر، ما در این زمان با چیزی بدتر و سخت‌تر از جنگ روبرو بوده‌ایم؛ خود انقلاب، اولین تك ما بود كه با تكان دادن شرق و غرب، نه فقط زمین، كه زمان را به تصرف خود درآورد. امام نشان داد اگر ما با خدا باشیم، مردم می‌توانند ناممكن‌ها را ممكن كند و اسلام را در سومین ضلع مثلث «شرق، غرب، اسلام» بنشانند. پس امام اگرچه در تاریخ 12 بهمن 57 به ایران آمد اما بر دل تحولات جهان نشست و معادلات دو قطبی را به سود قطب خود یعنی «جمهوری اسلامی» تغییر داد. لذا اگر نگوییم مهمترین عامل فروپاشی شرق، اسلام خمینی بود، ناچاریم اعتراف كنیم كه انقلاب در نابودی شرق در دیروز، و غرب، انشاءالله در آینده، مهمترین كاتالیزور بوده است و خواهد بود. این البته فقط حرف ما نیست. با مروری بر خاطرات سران رژیم شوروی می‌توانیم دریابیم كه ایشان خود متعرف بوده‌اند كه اگر در ایران، انقلاب اسلامی رخ نداده بود، كمونیسم، 10، 20 سال دیرتر فرومی‌پاشید. این را منتها امام قبلا گفته بود كه ما با انقلاب‌مان انرژی پراكنده جهان اسلام را متراكم كرده‌ایم. یعنی در منظر امام، مرزهای جغرافیایی را می‌توان با سلاحی از جنس اسلام انقلابی درنوردید. اینگونه بود كه امام با پشتوانه اسلام، انقلاب ایران را جنگ مظلومان علیه ظالمان نام نهاد. پس جنگ، خیلی قبل‌تر از حمله عراق به ایران، یعنی با پاتك ظالمان از سراسر جهان در همان اول انقلاب شروع شد؛ مستكبران در برابر تئوری اسلام ناب خمینی كم آوردند و به جای ارائه تئوری خود، دست به یك پاتك نظامی زدند. علی‌ایحال آنهایی كه بر این باورند می‌شد با دیپلماسی و چه و چه، جلوی جنگ تحمیلی را گرفت بدانند كه این كار تنها در یك صورت ممكن بود، و آن این كه اساسا جلوی انقلاب گرفته می‌شد. به عبارت بهتر تنها راه جلوگیری از وقوع جنگ، صورت نگرفتن انقلاب بود. و چون انقلاب دو سال قبل از جنگ رخ داده بود، روشن است این تنها راه نیز ره به بیراهه خواهد پیمود. در اینجا جای گلایه از بزرگانی است كه خود یك پای جنگ بودند اما می‌گویند، عین عبارت است: «نمی‌خواهم بگویم نمی‌شد جلوی جنگ را گرفت . . .». در حالی كه به دلایل بسیار روشن باید گفت: اگر می‌شد جلوی انقلاب را بگیریم، جلوی جنگ را هم به هكذا. پس دفاع مقدس ما از زمان ورود 12 لشكر عراق به ایران شروع نشد، بلكه ما دقیقا از لحظه بعد از پیروزی انقلاب مشغول دفاع از دین و سرزمین‌ما بودیم، و مقدس بودن دفاع ما در برابر عراق، ریشه در مقدس بودن دفاع ما در همان اول انقلاب داشت. برخی از حضرات، متأسفانه چنان به مقوله جنگ، به صورت مجرد نگاه می‌كنند كه جوان امروز خیال می‌كند صدام یك دفعه بادی در كله‌اش افتاد و این ور و آن ور هم شیرش كردند كه به ایران حمله كن! در حالی كه قصه جنگ را نباید با حذف مهمترین فصلش، یعنی مقدمه‌اش خواند بلكه باید اینگونه خواند: یكی بود، یكی نبود؛ غیر از خدای مهربون، یك خمینی بود كه این هوا جگر داشت و دشمنانش وقتی در برابر نظریه او كم آوردند به جنگ با او روی آوردند . . . بله! اینكه ما می‌گوییم 10 سال دفاع مقدس، برای این است كه ما تا 20 ماه قبل از 31 شهریور نیز مشغول جنگ بودیم. ما در جنگ چند تا شهید دادیم؟ این تعداد را تقسیم بر تمام روزهای 8 سال جنگ با عراق بكنید، بعد بروید ببینید ما در این 20 ماه چند تا شهید دادیم و آن را هم تقسیم بر تمام روزهای این 20 ماه كنید؛ برابری نسبی این نسبت با لحاظ كیفیت عناصری كه ما در این دو سال از دست دادیم، مؤید حرف ماست، و شهدای ما در این دو سال، همان قدر عزیزند كه شهدای ما در آن 8 سال. چرا این فصل قصه فراموش شده است؟ چرا قصه را از اولش نمی‌خوانیم؟ جنگ ما از آن روز شروع شد كه برخی از هم‌لباس‌های حضرت امام به ایشان گفتند؛ شما وظیفه‌تان تنها قال الصادق(ع) و قال الباقر(ع) گفتن است، و مبارزه با آمریكا و اسرائیل را بگذارید امام زمان(ع) تشریف بیاورند، خودشان كار را یكسره نمایند! جنگ از همین جا شروع شد كه امام در جواب گفتند؛ شما نهضت امامان را نادیده گرفتید، شما متوجه فلسفه نهضت نبی اكرم(ص) نشده‌اید، شما داستان امیرالمؤمنین(ع) را متوجه نشده‌اید، . . . و از همه جواب‌ها روشن‌تر كه؛ ما موظفیم قبل از ظهور حجت حق(عج)، اقدام كنیم . . . و نه اینكه فقط ابلاغ كنیم. یا اینكه؛ «124 هزار پیامبر آمده‌اند، به اندازه كافی دین خدا ابلاغ شده، خداوند، ما را برای اقدام خلق كرده است.» این یكی از طلایی‌ترین جملات امام است، و او این چنین باوری داشت كه توانست به مصاف شقی‌ترین آدم‌های عصر خود برود، و این گونه بود كه انقلاب اسلامی، در ایران اتفاق افتاد، اما بارقه امید را تنها در دل ایرانیان روشن ننمود. حضرت امام این جا یك جمله دارند. می‌گویند؛ «اگر تمام این انقلاب و تمام این 8 سال جنگ، همه با خاك یكسان شود، و تنها یك چیز بماند، و آن اینكه احرار دنیا بفهمند - به تعبیر حضرت امام - «می‌شد» در برابر زورگویان ایستاد، ما را بس است». تا قبل از امام چه كسی بر این اعتقاد بود كه می‌شود وارد خاك آمریكا شد و با تسخیر سفارت آن كشور كه جزء خاك آن كشور محسوب می‌شود، یقه آمریكا را گرفت، و 52 نفر آمریكایی از جمله نیروهای مارینز را اسیر كرد و 444 روز در اسارت نگه داشت؟! این هیبت امام بود كه هیمنه آمریكا را شكست. این غیرت امام بود كه از صلابت دشمن نه تنها بر تن نلرزید كه با او به مصاف نیز پرداخت. حالا جا دارد من به نكته‌ای اشاره بكنم؛ به راه انداختن این جریان طالبان، كه یك طرح ژنریك از خمینی و خمینی‌گرایی بود، منتها انحرافی‌اش؛ كه با بوق كردن یك مدل بدلی، از آن فلسفه اصلی، انتقام بگیرند، البته گرچه خیلی سعی كردند این كپی را برابر اصل نشان دهند، اما بر عكس، امروز این را دیگر همه فهمیده‌اند كه طالبان گرچه در صورت به اسلام و مسلمانان شبیه هستند ولی سیرتشان آمریكایی است. حلا كه صحبت از امام شد خوب است من به یك نكته اشاره كنم. امام وقتی در نجف بود یارانی داشت كه اغلب با كمی پس و پیش چیزی شبیه «مصطفی خمینی» بودند. آنهایی هم كه روحانی نبودند، چیزی شبیه «مهدی عراقی» بودند. امام اما وقتی روز دوازده بهمن از پلكان هواپیما خواستند بیایند پایین، چهره‌هایی را پشت سر ایشان می‌بینیم كه با یك من سیریش هم به حضرت نمی‌چسبیدند؛ قطب‌زاده، بنی صدر ... خوب خوبه‌شان بازرگان بود! چرا این عده، آن زمان امام را دوره كرده بودند؟ اینها افرادی بودند كه یا از اساس، چیزی از اسلام سرشان نمی‌شد یا اگر هم چیزی از اسلام فهمیده بودند، آن را «آمریكایی» تفسیر می‌كردند. اینها افرادی بودند كه از سال 42 تا اولین ماههای سال 57 كه هیچ امیدی به پیروزی انقلاب نمی‌شد داشت، بیشتر به نعل شاه می‌زدند تا میخ انقلاب! یك كلام هم در این مدت شما نمی‌توانید پیدا بكنید كه این آدم‌ها ولو در حد حرف همراهی امام كرده باشند. و اما بعد از قضیه لانه جاسوسی، و بعد از رو شدن دست بنی صدر مثل روز روشن گشت كه این جماعت در دو سال قبل از جنگ تحمیلی، و در خود این جنگ اغلب به نفع دشمن حرف زدند تا به نفع دوست.

تفسیرشان از اسلام، آمریكایی، و از انقلاب، دموكراتیك - به معنای دموكراسی غربی - بود. هر سال كه از عمر این انقلاب می‌گذرد اسناد بیشتری در زمینه خیانت این عده رو می‌شود كه آدم را مطمئن می‌كند اینها بعضی‌شان دانسته، و بعضی‌شان ندانسته، ستون پنجم دشمن بودند. اگر نبود دشمن دوستی این جماعت، در جنگی كه با ما تا پیش از حمله صدام شد ما هرگز آن همه تلفات نمی‌دادیم. اینها گرچه در ظاهر در نظام، پست داشتند و آدم نظام بودند اما سنگ آمریكا را به سینه می‌زدند. نان دوست را می‌خوردند و برای دشمن كار می‌كردند. اگر تساهل و تسامح بازرگان و دوستانش نبود، آیا منافقان، آن قدر پر و بار می‌گرفتند كه بخواهند استوارترین استوانه‌های نظام را ترور كنند؟ اگر منافقان، بهشتی و رجایی و باهنر و مطهری و خیلی از مردم كوچه و بازار را با دشنه كشتند، ملی مذهبی‌ها همین كار را از طریق خون به دل كردن این بزرگواران انجام دادند. منافقان، آدم‌ها را می‌كشتند و اینها، مرام‌ها را. آنها خون به پا می‌كردند و اینها خون به دل. آنها شخص را ترور می‌كردند و اینها شخصیت را. آنها عیان می‌كشتند و اینها نهان. آنها با شمشیر سرمی‌بریدند و اینها با پنبه، طوری كه خونی ریخته نشود تا در فردای دیگر متهم شوند؛ بله، در جنگ قبل از حمله صدام، عجبا كه رییس جمهور كشور و خیلی دیگر از مقامات نظام، نفوذی دشمن بودند. سر همین بنده معتقدم، نبردی كه در آن دو سال علیه ما تحمیل شد، چیزی حتی فراتر از جنگ بود. جنگ برای نشان دادن نوع این تخاصم واژه كوچكی است. می‌دیدی در فلان نقطه كشور، یك عده كه از خارج هم حمایت می‌شدند دست به شورش و تجزیه‌طلبی می‌زنند، حضرات به جای حمایت از نیروهای اصلی انقلاب در نبرد با اشرار، اغلب دم تجزیه‌طلبان را می‌دیدند. شما به من بگویید كدام حركت بچه‌های انقلابی، مورد تأیید بازرگان و دوستان او قرار گرفت؟ و بگویید كدام حركت انقلابی ما با خصومت آنها مواجه نشد؟ گویی نشسته بودند نظام یك تصمیمی بگیرد، فوری علیه آن موضع بگیرند؛ آن هم با امكانات خود نظام، و آن هم با كمك افرادی كه بخش مهمی از بدنه نظام را تشكیل داده بودند! این جماعت البته در خیانتهای خود در آن دو سال، و قبل از آن در دوره كردن حضرت امام، انصافا موفق عمل كردند. حالا من یك نكته‌ای را داخل پرانتز عرض كنم. در این بحث عده‌ای معتقدند حضرت امام به اینها میدان داد تا اینها ولو زمین و زمان را برای مدتی از نیروهای اصیل انقلاب بگیرند و به قول معروف، خودشان خود را بسوزانند، و عده‌ای هم معتقدند همانطور كه حضرت امام در وصیت‌نامه‌شان نوشته‌اند در دادن برخی پست‌های اول انقلاب، علیرغم شناخت خود از این افراد كه دغدغه دینی ندارند، اشتباه كردند كه به توصیه بعضی دوستان عمل كردند و اینها را در رأس كار گماشتند. این الان جای بحثش نیست، و با هر تحلیلی، بالاخره این مسأله به انقلاب، تحمیل شد. این بیشتر برای بزرگانی چون آیت‌الله سیستانی مفید است كه از تجربه ما بهره ببرند و بدانند چرا آمریكایی‌ها و انگلیسی‌ها بیخ گوش انسانهای بزرگ می‌نشینند و به اسم دموكراسی‌خواهی پشت سر هم كودتا راه می‌اندازند. پشت سر هم آدم می‌كشند و پشت سر هم شخص‌ها و شخصیت‌های مردمی را ترور می‌كنند. این داستان بیشتر به درد اینها می‌خورد. چه اینكه ما به هر حال این امتحان را گذراندیم و به لطف خداوند از ورای آن با پیروزی بیرون آمدیم. چیزی كه الان من می‌خواهم به آن اشاره كنم این است كه درست مثل جنگ تحمیلی، دشمن برای این جنگ هم برنامه‌ریزی كرده بود. در این نقشه انصافا حساب‌شده، طراحی طوری صورت گرفته بود كه دشمن، از میان دوستان انقلاب، مهره‌چینی شده باشد. من این را امروز با سند دارم خدمت شما عرض می‌كنم . در قضایای گنبد و تركمن و خلق عرب و كردستان و بمب‌گذاری‌ها، ما با آدم‌های بیگانه و اجنبی كمتر سروكار داشتیم. سروكار ما با آدم‌هایی بود كه در شاخه‌های تازه نورسته نظام، سركار بودند. هفته گذشته از یكی از ساختمانهای استخبارات صدام، به نام مركز آندلس، مداركی به دست آمده كه نشان می‌دهد در سال 58 كه هنوز جنگی به ظاهر شروع نشده، رییس جمهور كشور ما و برخی از دوستانش از سیا حقوق می‌گرفتند و با رژیم صدام، ارتباطات اطلاعاتی داشتند. این مال یك سال و اندی قبل از حمله 31 شهریور 59 است! كتابی هست به اسم «جنگ جهانی چهارم»، اثر «كنت دومارانش». این آقا كیست؛ وزیر وقت اطلاعات دولت فرانسه. این جناب در برخی از فصول این كتاب كه به ایران اختصاص دارد به چند مسأله خیلی جالب اشاره می‌كند. یكی این كه وقتی بچه‌های ما سفارت آمریكا را تسخیر كردند من (دومارانش) جلسه‌ای با برخی مقامات آمریكایی داشتم. آنها برای آزادی گروگان‌ها مصمم به حمله نظامی به ایران بودند. من در آنجا راهكار خودم را كه ورق به ورق به كمك دوستان سیا در فرانسه بررسی كرده بودم، ارائه دادم و گفتم؛ طرح من زدن به خود خمینی است. آنها گفتند؛ چه جور؟ من در جواب گفتم؛ ما با كمك دوستانمان در ایران (!) بررسی كردیم دیدیم امام می‌خواهد برگردد قم به خانه قدیمی‌شان. اطراف آن خانه زمینی هست كه به علت وسعت، ما می‌توانیم با همكاری عناصر داخلی‌مان (!) هلی‌كوپترهای‌مان را تا آنجا برده، چتربازها را پیاده كنیم و با یك عملیات با زدن خود خمینی، كل معادله را به نفع خودمان تغییر دهیم. بعد دومارانش می‌گوید؛ این طرح رفت پیش كارتر احمق - همین تعبیر را به كار می‌برد - و كارتر این طرح را نپذیرفت و طرح طبس را پذیرفت كه آن گند را بالا آورد. اگر طرح من را اجرا كرده بودند حتما موفق می‌شدند! این هم مال همان دو سال است، مال همین فرانسه عزیز است كه «ژیسكار دستن» در آن افتخار می‌كند، خمینی را علیرغم فشار شاه و آمریكا كه معتقد بودند او را در فرانسه، بهتر از هر جای دیگر می‌شود كنترل كرد از فرانسه اخراج كرد! علی ایحال در این دو سال كه زحمت جنگ با انقلاب روی دوش برخی دوستان نظام بود، اتفاقاتی افتاد كه كوچكترین آنها برای فروپاشی یك انقلاب بزرگ كفایت می‌كرد. روی همین اساس بنده معتقدم كه جنگ تحمیلی، اصلا در برابر جنگ در این دو سال، هیچ است. در جنگ با عراق، قصه به خصوص بعد از سال اول جنگ كاملا روشن بود. معلوم بود كی دوست است، كی دشمن، ولی در آن دو سال، دوست و دشمن به هم آمیخته بودند و دشمن لباس دوستی بر تن كرده بود. حالا آیا درست است وقتی یادی از شهدا می‌شود همه متوجه فكه و شلمچه شویم؟ آیا در همین تهران، كم سه راهی شهادت برپا كردند؟ جالب نیست؛ بهشتی و 72 تن از بهترین یاران امام شهید بشوند؛ در دفتر نخست وزیری بمب كار بگذارند، پشت سر هم ائمه جمعه را به شهادت برسانند، دسته دسته مردم را ترور بكنند، راه به راه كودتا و شبه كودتا راه بیاندازند، دم به ساعت یك غائله درست بكنند، بعد ما همه اینها را ندیده می‌گیریم، می‌گوییم؛ 8 سال دفاع مقدس! این دو سال دفاع، مگر نامقدس بود؟ در حالی كه مبارزه با رییس جمهور و خیلی از افراد نظامی كه به صورت نامرئی به جنگ نظام و امام رفته بودند، باید خیلی مقدس‌تر از دفاعی باشد كه در آن لااقل دشمن مشخص است. اینكه عده‌ای، حماسه دفاع ملت ایران را محدود به همان هشت سال جنگ با عراق می‌كنند،
شاید به خاطر این است كه متاسفانه خودشان الان دارند همان نقش اسلاف‌شان در اول انقلاب را بازی می‌كنند و زیاد خوششان نمی‌آید كه جوانان بفهمند، بله! در لباس خدمت هم می‌توان خیانت كرد. می‌توان جنایت كرد. دشمنی با یك نظام مگر شاخ و دم دارد؟ شما بگویید برای اینكه دفاع آن دو سال مردم در برابر دشمن را جزء تفكیك ناپذیر جنگ با عراق نخواهیم بدانیم، دیگر كدام اتفاق باید بیفتد و نیافتاد؟ یك شب از آن دو سال را نمی‌توانید به یاد بیاورید كه ما در آرامش، آنرا به صبح رسانده باشیم. خوره‌ای افتاده بود به جان انقلاب كه شب و روز نمی‌شناخت. اصلا اجازه نمی‌داد انقلاب، یك لحظه نفس بكشد. در حالی كه زمان جنگ، هیچ این طور نبود.

ادامه دارد ...

منبع : سایت ذوالفقار - متن مصاحبه با نشریه ی یاد ماندگار

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 16:37  توسط یک نفر  | 

سحر یا معجزه؟

سلام.مطلب زیر مقاله ای بسیار زیبا در باب قدرت مسلمین و خط بطلانی بر تمام تفکرات غرب ستا و تمام ترسوها از قدرت نظامی امریکا است.به قلم سید شهیدان اهل قلم .

قدرت و شجاعت ما در كجا نهفته است؟ راستی پشتوانه‌ی شجاعت ما كدام قدرت عظیم است كه اینچنین بي‌پروا و از سر یقین و اطمینان سخن ميگوییم؟ مي‌گفت: «ما خلیج فارس را گورستان آمریكایي‌های متجاوز خواهیم كرد.» و اگر كسی ما را نشناسد، از خود مي‌پرسد: «مگر آنها به منبع لایزال كدام نیروی عظیم دست یافته‌اند كه اینچنین سخن مي‌گویند؟» آمریكا را تا امروز در عرف سیاست بین المللی بزرگترین قدرت دنیا مي‌شناخته‌اند و كسی نبوده است كه در این اعتبار شك كند، چه برسد به اینكه آن را به مسخره بگیرد.

شجاعت غالباً از احساس قدرت است كه ریشه مي‌گیرد. ریشه‌ی شجاعتی كه ما را اینچنین دلاورانه به صحنه‌ی نبرد كشانده است در كدام قدرت است؟ آیا این قدرت بر سلاحهای پیشرفته‌ای كه در اختیار داریم متكی است؟

تسلیحات نظامی ما عمدتاً از ساده‌ترین تجهیزاتی است كه در ارتش‌های دنیا موجود است، حال آنكه موازنه‌ی قدرت در دنیای امروز بر سلاحهای اتمی استوار شده‌است. آنها مثل گرگ‌هایی متخاصم رو در روی یكدیگر ایستاده‌اند و چشم به دندان‌های هم دوخته‌اند. آنچه كه این گرگها را از تهاجم باز داشته است، رحم و عطوفت و بشردوستی و جوانمردی و عدالت نیست؛ آنها از دندانهای یكدیگر مي‌ترسند. معیار قدرت در جهان امروز ابزار است و آن كه ابزارهای نظامی مهلك‌تری در اختیار دارد قدرتمندتر است. صلح و امنیت در دنیایی اینچنین، بر این موازنه است كه متكی است؛ موازنه‌ی قدرت در میان گرگهای متخاصمی كه از ترس دندانهای تیز یكدیگر، هر چند رو در روی هم ایستاده‌اند و مي‌غرند، اما حمله نميكنند. این انگار كه در جهان وارونهی امروز برای حفظ صلح و امنیت باید تسلیحات نظامی پیشرفته‌تری ساخت تا دشمن را از حمله باز دارد، یعنی بمبهای اتمی حافظ صلح و امنیت و آرامش هستند. آیا بهراستی در این دنیای وارونه كه منطق دیوانگان حكمفرماست، ما نیز با همین معیارها پای به میدان نهاده‌ایم؟ آیا به‌راستی قدرت و شجاعت ما بر موشكهای استینگر و سلاحهای پیشرفته‌ی دیگری كه در اختیار داریم متكی است؟ جواب این است: خیر، ما به حول و قوه‌ی خدا بر قوه‌ی اتم نیز دست خواهیم یافت، اما هرگز بر آن تكیه نخواهیم كرد. و اگر راستش را بخواهید، اصلاً موشك استینگر برازنده‌ی دستان ماست، چرا كه ما علمدار استمرار نهضت انبیا هستیم و برای تحقق حاكمیت احكام خدا در كره‌ی زمین قیام كرده‌ایم. آنگاه كه موشك استینگر بر شانه‌ی یك پاسدار مؤمن قرار گیرد، ابزار درست در خدمت آنچه كه باید، یعنی در خدمت اشاعه‌ی توحید بر سراسر سیاره‌ی زمین، به كار رفته است. و لیكن ما هرگز بر قدرت ابزار تكیه نخواهیم كرد؛ قدرت حقیقی در جایی دیگر است.

***

اینجا محل استقرار یكی از گردان‌هایی است كه در مانور بزرگ «شهادت» شركت دارند. قدرت حقیقی اینجاست. دست خدا با جماعتی است كه بر محور حق گرد آمده‌اند و اصلاً وحدت جز در میان موحدین تحقق نمي‌یابد. با این معیار، بسیج قدرتمندترین ارتش دنیاست. اگر كسی در جست‌وجوی مصادیق كاذب قدرت باشد، آن را در میان بسیجیان نخواهد یافت. آنها آرتیست‌های دروغین سینما، هركول و سامسون و یا جیمز باند و سوپرمن نیستند؛ آنها هم مثل من و تو، كارگر و كارمند، دانشجو و دكاندار هستند و قدرتشان نه در موهای بلند و بازوهای كلفت است و نه در بالهای آهنین و پاهای الكترونیكی؛ در ایمان است.

وقتی انسان به سادگی این جمع مي‌نگرد، شاید در محاسبه‌ی قدرت آنها دچار اشتباه شود. اما اكنون، در آستانه‌ی دهمین سال پیروزی انقلاب اسلامی، بیش از پیش این حقیقت بر همه‌ی مردم جهان آشكار شده‌است كه قدرت از آن مردمی است كه بر محور ولایت اجتماع كرده‌اند. چیزی نخواهد گذشت كه مستضعفین سراسر عالم در خواهند یافت كه قدرت حقیقی تنها در وحدت ایمانی نهفته است و راهی جز جهاد مسلحانه برای دست یافتن به عدالت وجود ندارد. آنگاه حقیقتی كه در نام بسیج مستضعفین نهفته است به تحقق خواهد پیوست و همه‌ی مظلومان برای مبارزه با ظلم لباس رزم خواهند پوشید و به صحنه‌ی نبرد خواهند آمد.

اگر وجه‌المقایسه آن چیزی باشد كه تاكنون در فیلمهای سینمایی دیده‌ایم، وقتی انسان به سادگی و صداقت این جمع مي‌نگرد، شاید در محاسبه‌ی قدرت آنها دچار اشتباه شود _ مخصوصاً در آغاز، وقتی كه فرمانده «به راست راست» مي‌دهد و آنها عقب‌گرد مي‌كنند _ اما چیزی نمي گذرد كه دستها و پاها ورزیده مي‌شوند، نظام مي یابند و قوای پنهانی و اعجاب‌انگیز وجود در پناه آفتاب ایمان به فعلیت و شكوفایی مي‌رسند.

طبیعت وجود انسان در هوایی اینچنین گرم و مرطوب، به سوی تنبلی و تن‌آسایی میل مي كند و لاجرم اراده را به ضعف مي‌كشاند. برای غلبه یافتن بر جاذبه‌ای كه از جانب طبیعت بر انسان وارد مي‌آید چه باید كرد؟ وطن‌پرستی جدا از ایمان، قومیتگرایی، نژادپرستی، پول و یا زور... در جنگهای غیرمكتبی طول تاریخ و در ارتش‌های كنونی دنیا، سربازان را با اینچنین انگیزه‌هایی به صحنه كشانده‌اند، اما این جاذبه‌ها آنهمه قدرتمند نیستند كه بتوانند زمانی طولانی با ترس از مرگ و غریزه‌ی حفظ حیات مقابله كنند. دیری نمي‌پاید كه این جاذبه‌های كاذب رنگ ميبازند و انسان بار دیگر، مثل سرمازدهای كه به آفتاب پناه مي‌آورد، خود را از این گرایشهای بت‌پرستانه خلاص مي‌كند. اما جاذبه‌های حقیقی که ریشه در فطرت انسان دارند اینچنین نیستند. جهان بر محور عشق به حق مي‌گردد و همه‌ی جذبه‌های فطری از این عشق زاییده مي‌شوند. انگیزه‌های قدرتمندی كه از حق‌طلبی و عدالتخواهی فطری منشأ مي‌گیرند نه تنها هرگز در وجود انسان رو به زوال نمي‌روند، بلكه روز به روز قوي‌تر مي‌شوند و نهایتاً مظلومان سراسر جهان را به قیام علیه ظلم مي‌كشانند. آنچه كه امروز در پهنه‌ی كرهی زمین مي‌گذرد، مؤیدی بر همین معناست.

در هوایی اینچنین گرم و مرطوب، تنها عشق حسین است كه مي‌تواند انسان را به صحنه‌ی رزم بكشاند و حسین(ع) مظهر حق‌طلبی و عدالت‌خواهی است. در سایه ی درخت و دیوار، عده‌ای از بسیجي‌ها آموزش اسلحه مي‌بینند. روی دیوار نوشته است: «یا همه‌ی ما باید بمیریم یا استعمار را در تمام دنیا دفن خواهیم كرد.» و این همه‌ی ماجراست.

صلح و امنیت و آرامشی كه ابرقدرتها از آن سخن مي‌گویند صلح و امنیت و آرامشی است كه با ترس از سلاحهای جهنمی آنها بر دنیا سایه انداخته است. اما اكنون، دیگر وقت آن رسیده كه خورشید حقیقت از غروب غرب خارج شود و در نور جهانگیر طلعت آن، بار دیگر معیارهای حق باز شناخته شوند و شیطان كه دیری است در نقاب آزادي‌خواهی و علم و تكامل و با دستهای استكبار جهانی بر جهان حكم مي‌راند، رسوا شود. نه عجب اگر در جهان وارونه‌ی امروز، آمریكا، یعنی مظهر بزرگ شیطان، چهره‌ی شیطانی خویش را در نقاب آزادی و دفاع از حقوق بشر پنهان كند و با سوءاستفاده از جاذبه‌های غریزی وجود بشر، سیطره‌ی جهنمی خویش را بر پهنه‌ی كره‌ی ارض بگسترد. اما دوران سیاه حكومت دنیایی شیطان، با انقلاب اسلامی ایران به سر آمده است و ما كه علمدار استمرار نهضت انبیا در جهان هستیم، به حول و قوه‌ی خداوند این بت بزرگ را در هم خواهیم شكست، كه بت‌شكنی سنت انبیا و پیروان آنهاست.

بعضی از مردم درِ خانه‌هایشان را گشوده‌اند و با آب خنك از بسیجي‌ها پذیرایی مي‌كنند و چه از این دلپذیرتر، در آن هوای گرم و مرطوبی كه انسان هرگز از آب سیر نمي‌شود؛ اگرچه گاهی تشنگی از آب دلپذیرتر است. وقتی از صاحب‌خانه پرسیدیم: «مادر جان، اگر آمریكا به اینجا حمله كند شما چه خواهید كرد؟» با مهربانی گفت: «خون ما كه از خون شما رنگین‌تر نیست؛ شما هم اولاد ما هستید.»

آن پیرمرد اهل «سوهو» دیگر جایی برای سؤال باقی نگذاشت. او مي‌گفت: «این سلاحی كه دارم به جای خود، با چنگ و دندان هم كه شده، مبارزه خواهم كرد. شش بچه دارم كه یكی از آنها در جبهه است و بقیه كوچك هستند، اما آنچه را كه اینجا در بسیج مي‌آموزم، همراه با درس قرآن، به فرزندان خودم و همسایه‌ها آموزش مي‌دهم.»

منشأ قدرت و شجاعت ما اگرچه برای دشمن معمایی است، اما برای ما و همه‌ی بسیجي‌های دیگر روشن است. حضور چهره‌های سوخته‌ی بچه‌های سیزده چهارده‌ساله‌ی بندری در میان جمع، بیش از هر جواب دیگری صراحت و بلاغت دارد. آمریكا اگر كور و غافل نباشد، از حضور این بچه‌های لاغر و سیاه‌چرده‌ی بسیجی بیشتر از وجود موشك استینگر در دستهای ما وحشت خواهد كرد، اما خدا را شكر كه كید و مكر شیطان ضعیف است و آمریكا هرگز از آن عقلی كه بتواند مبادی و مبانی قدرت ما را پیدا كند برخوردار نیست.

***

فردای آن روز همزمان با مانور دریایی، صدای مارش پیروزی عملیات «نصر هفت» از بلندگوها در سراسر اسكله پخش شد و دل مشتاق ما را با خود از آن هوای خفقان‌آور بسیار گرم و مرطوب، به قله‌های سرد جبهه‌های غرب كشور كشاند.

جهان در آستانه‌ی تحولی عظیم قرار گرفته است. وقتی مؤمنین بر محور ولایت اجتماع كنند، به آنچنان منبعی عظیم از قدرت دست خواهند یافت كه هیچ نیروی دیگری در سراسر جهان با آن یارای رودررویی ندارد. سحر با معجزه پهلو نزند، دل خوشدار! اگر سحر فرعونی توانست بر معجزه‌ی موسوی غلبه كند، آمریكا نیز خواهد توانست با تسلیحات پیشرفته‌ی خویش بر ایمان ما چیره شود. قدرت حقیقی اینجاست، چرا كه دست خدا با جماعتی است كه بر محور حق گرد آمده‌اند. با این معیار، بسیج قدرتمندترین ارتش دنیاست. اگر كسی در جست‌وجوی مصادیق كاذب قدرت باشد، آن را در میان بسیجیان نخواهد یافت. آنها آرتیست‌های دروغین سینما، هركول و سامسون و یا جیمزباند و سوپرمن نیستند. آنها هم مثل من و تو، كارگر و كارمند، دانشجو و دكاندار هستند و قدرتشان نه در موهای بلند و بازوهای كلفت است و نه در بالهای آهنین و پاهای الكترونیكی؛ در ایمان است. چیزی نخواهد گذشت كه مستضعفین سراسر عالم در خواهند یافت كه قدرت حقیقی تنها در وحدت ایمانی نهفته است و راهی جز جهاد مسلحانه برای دست یافتن به عدالت وجود ندارد. آنگاه حقیقتی كه در نام بسیج مستضعفین نهفته است به تحقق خواهد پیوست و همه‌ی مظلومان برای مبارزه با ظلم، لباس رزم خواهند پوشید و به صحنه‌ی نبرد خواهند آمد.

منبع : سایت عدالتخانه

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 17:57  توسط یک نفر  | 

تسونامی آثار دفاع مقدس

حاج سعید قاسمی

اشاره:
آنچه می‌خوانید رنجنامه یكی از کسانی است که بر گردن همه ما حق دارند و نفس کشیدنمان را مدیون آنها هستیم و پیرامون كاستیها و كج‌سلیقگی های رایج در حفظ و نشر فرهنگ دفاع مقدس است.
جدای از ساختمانها و سنگها و خاكریزها و پادگانها و بیمارستانهای صحرایی و... مهم‌ترین آثار باقی‌مانده از دفاع مقدس شهدای زنده و مردان درد هستند. آنها كه روح اسلام انقلابی را (كه به گفته امام مهم‌ترین و بزرگترین محصول جنگ هشت ساله است) در كالبد خاطرات خاكریز می‌دمند و از تبدیل شدن آن به یك تماشاگاه توریستی یاموزه عزاداری جلوگیری می‌كنند. این تسونامی كه سردار مهندس سعید قاسمی از آن سخن گفته است اگر جسم جنگ را مفهوم كند مصیبتی است و مصیبت بزرگ‌تر آنكه روح دفاع مقدس را رنجور و بی‌رمق كند. چنان نخواهد نشد. بمنه و كرمه
راستش، بنا ندارم در این شرایطی كه دل حزب‌ا... همه‌جوره داغ‌دار است، از جور زمان گرفته تا همه‌جوره فشارهای متعدد، من هم دست به قلم شوم و زخمهای قدیمی را بازگشایی كنم اما هر چه كه می‌خواهم، به قول آقایان از «سیاهه‌نمائی» پرهیز كنم، نمی‌شود. چرا كه اگرچه خیلی وقت است با این حرفها خداحافظی كرده‌‌ام اما از آنجایی‌كه اگر این چند ورق پاره را هم نمی‌نوشتم، منفجر می‌شوم؛ فقط برای خلاص كردن خود و جمعی همدرد باز هم به تكاپو افتادم.
هر سال، پس از بازگشت از مراسم ظهر عاشورا كه در مناطق جنگی برگزار می‌شود، پشت دستم را داغ می‌كنم كه دوباره چنین هوسی كنم اما چگونه بگویم كه چقدر سخت است، راه‌اندازی یك كاروان چند اتوبوسه با خلائقی از هر قید و طایفه و سن، به سمت جنوب. از گرفتن اتوبوس با هزینه‌ای سرسام‌‌آور تا هماهنگی اسكان در چندین نقاط مختلف تا ردیف كردن آب و دان، خوراك مادی به كنار، دادن خوراك فرهنگی به خلق‌الله كه اصل قصه است، خود مقوله‌ایست. و بعد هم استرس اینكه صحیح و سالم بچه‌های مردم را به اوطانشان بازگردانی نمی‌دانم می‌فهمید یا نه، چند بار می‌میری و زنده می‌شوی تا برگردی. نكند بگویی ما هم كاروان‌‌دار سوریه و كربلا و مكه هستیم و درك می‌كنیم. نه برادر زمین تا آسمان با یكدیگر تفاوت دارد.
اما هر سال نمی‌دانم چه شوریست كه عنانم را می‌برد و بی‌‌اختیار چنین ایامی به عشق شهدا علی‌الخصوص بعد از شهادت آوینی و یزدان‌پرست و شهدای تفحص آقا ؟ و مجید پازوكی قرارمان ظهر عاشورا «نگه» است. «و ما ادراك ماالفكه» الحق و الانصاف نمی‌دانم، چگونه و با چه زبانی و از كجا بگویم، چطور توجیه‌گر اعمال دوستان متصدی این امورات باشیم كه بحمدالله همه خودی هستند و نه، زبانم لال، منتسب به جناح 2 خرداد و كذا. آقایانی كه هر ساله تكرار مكررات می‌فرمایند كه برای راهیان نور چه كرده‌ایم و تسهیلات و كذا ایجاد نموده‌ایم و برای حفظ سیره دفاع مقدس بیش از یك‌صد نقطه را شناسایی كرده‌ایم؟!... بنا داریم برای كاروانهای فلان چه بكنیم...
به قول دوستی «سالی كه نكوست از تسانومی‌اش پیداست»
این به كنار، وضعیت موجود مناطق جنگی و روند رو به تخریب و تفسیر آن به بهانه‌های مختلف بحمدالله آن‌چنان با سرعت و با برنامه انجام می‌پذیرد كه دیگر جایی برای حرف زدن باقی نگذارده است. و از طرفی علی‌رغم همه‌گونه بی‌توجهی، عطش نسل جدید و حتی قدیم و خسته از سیاست‌بازی و دغل‌بازیهای زمانه و پناه آوردن به روزگاران طلایی، روز‌به‌روز بر عمق مسئولیت‌پذیری و اهتمام داشتن، البته اگر چنین نیتی وجود داشته باشد، می‌افزاید...
سالیان پیش، آوینی برایم گفته بود كه نمی‌شود، هم به‌دنبال توسعه اقتصادی و هم به دنبال توسعه سیاسی بود. و در عین حال دم از نگه‌داشتن اصول و آرمان زد. و نیز سالیان قبل‌تر از او امام‌(ره) در گوشم زمزمه كرده بود كه «آنها كه به‌دنبال جمع كردن دو مقوله «رفاه» و مبارزه با یكدیگرند، با الفبای مبارزه بیگانه‌اند و آب در هاون می‌كوبند. و من می‌دانستم كه این دو مسیر از یكدیگر جداست. و در نهایت پیروی از یك تفكر منجر به حذف دیگری خواهد شد.
یادتان كه نرفته در سفارشات آن پیر فرزانه(ره) كه قطعا‌ً چنین روزهایی را می‌دید كه نسلهای آتی به‌دنبال حقایق و مظلومیت ما در جنگ به تفحص خواهند پرداخت و بدین‌منظور بود كه سفارش كرد:
«‌حفظ و نگهداری تركیب یك یا چند شهر خراب شده در جنگ، به منظور ترسیم علنی تجاوز دشمنان علیه انقلاب و كشورمان و نشان دادن قدرت دفاع و مقاومت قهرمانانه ملت كه آیندگان فقط به اسناد و نوشته‌ها بسنده نكنند. البته این كار با رضایت كامل صاحبان املاك و با ایجاد شهرهای مجاور باید انجام شود»
«پیام معروف به بازسازی 11/7/67
و چقدر خوب، آقایان گوش دادند. و یا مطلعید بعد از مناقشه بر سر پادگان دوكوهه كه آن را به ارتش واگذار كنند و یا چه با حضور رهبر عزیز و فرمایش گهربارشان كه:
دو كوهه: «این پادگان و سرزمین شاهد فداكاریها اخلاصها ایمانها و روحیه‌های ؟ از آماج صفا و ؟ كه از جوانان مؤمن بسیجی و فداكار بروز كرده است»
«دوكوهه باید حفظ شود»
(فروردین 81 دوكوهه)
الحمدا... دیدیدم و چه‌ها دیدیم، یك به یك تماشایی. راستی، چه بنویسیم و از كجا شروع كنیم، ما از همان روزگاران كه شما به بهانه بازسازی مناطق جنگی، از در و دیوار خرمشهر شروع كردید و با كشیدن آجر سه سانتی روی دیوار مجروح پر از تیر و تركش مسجد جامع و فریاد بچه‌های مسجد كه د‍َ‌ر‌ِ سوراخ‌سوراخ شده و یادگار نقاشی شهید «بهروز مرادی» را كنده بودند و در خانه‌شان مخفی كرده بودند تا زیر بلدوزر شما ل‍ِه نشود، ته داستان را رغم زده بودیم و این روزها را پیش‌بینی می‌كردیم كه بنا داریم «همه‌اش را شخم بزنید.» چرا كه اگر از آنها باقی بماند كار دستتان خواهد داد و باید همه چیزمان با هم همخوانی داشته باشد، نمی‌شود كه نظام در داخل، دانشگاه ـ بازار و شهر و جامعه به‌دنبال ترویج فرهنگ بی‌دینی، تجملات و معرف‌گرائی بروند اما اجازه بدهد آنها هم پابرجا باشند. باید كه با هم جور باشند و باید كه زود دست به كار شد.
و در این راستا بود، جمع كردن همه تانكها و نفربرها و خودروهای شرقی و غربی كه به مصاف ما آمده بودند، از مناطق عملیاتی فتح‌المبین گرفته تا سوسنگرد و هویزه و خرمشهر و ایستگاه حسینیه و...و فروختن آن به كیلویی 15 ریال به كارخانه نبرد اهواز؛ تا تخریب سوله‌های قرارگاههای فرماندهی و اورژانس، خاكریزیها و دژهای نونی شكل و تی‌شكل و نعل اسبی و شهر سنگر در سنگر و دژ 4 متری اهواز خرمشهر و... دژ شكست‌ناپذیر «مارد» كه هم صدام و هم اروپاییها به او امید داده بودند كه هرگز ایرانیها قادر به شكست آن نخواهند بود. تا همین سال پیش كه ساختمان چند طبقه بتونی گمرك در تقاطع كارون اروند را كه یادآور خاطرات زیبای جنگ و دیده‌بانی بچه‌ها و... بود، با حضور و هماهنگی همه ستادها و نهادها تخریب شد و خم به ابروی كسی نیامد. تا كشیدن دیوار برلین غربی و شرقی در دوكوهه و بلائی به سر ؟ آن آوردن و نكاشتن حتی یك علف در كنار ساختمانهای به‌جا مانده و تخریب هر روزه قسمتهای باقیمانده تا جاده‌های درب و داغان مناطق جنگی منتهی به طلائیه، فكه، كوشك و مهران و... بدون راهنما و تابلو كه خدا نكند نمی باران ببارد، تا حتی اماكنی كه جدیدا‌ً چون دهلاویه (مقتل شهید چمران) و شهدای هویزه ساخته‌ایم، در اثر سهل‌انگاری، بی‌توجهی در نگهداری آن كثیف و غیر بهداشتی فاقد آب و مشكل همیشگی سرویسهای دستشویی و... تا تخریب سنگرهای نه بجا مانده از جنگ كه همین یادگارهای شهدای یگان تفحص لشگر 27 حضرت رسول‌(ص) كه با خون و دل مقری در پاسگاه رشیدیه و طاووسیه با همت محمودوند و پازوكی و شهبازی درست كرده بودند؛ با تعطیل شدن فعالیت تفحص به سرعت از تخریب آنها نیز غافل نماندند. و حتی به چاله دعای مخصوص آقا مجید پازوكی كه به دست خودش حفر شده بود، رحم نشد و امروز ته‌مانده غذاها را پس از زیارت درون آن می‌ریزند. تا صاف كردن تعداد محدودی دستشویی كه آقا مجید و بچه‌ها برای زائرین با همان بضاعت اندكشان و توان محدودشان در آن هوای گرم دائر كرده بودند.
چرا فقط از جنوب بگوییم كه به مثل همین داستان را در تمامی مناطق تعمیم دادند. دهلران به نوعی مهران همین‌طور سومار ـ گیلان غرب ـ قصر شیرین و سر پل ذهاب تا پاوه و مریوان و كردستان غریب.
همین سال گذشته بود كه با كاروانی جهت مراسم یادواره احمد متوسلیان و هزار شهید مریوان، به آنجا سفر كردیم. در بین راه، در سنندج، جهت بازگو كردن خاطرات نه ـ هشت سال دفاع مقدس، كه آن 2 سال قبل از شروع جنگ تحمیلی و هزاران توطئه و مصیبت و درگیری مسلحانه را كه از شمال جنوب و شرق كشور گرفته تا آذربایجان و كردستان كه معمولا‌ً به حساب نمی‌آید؛ انگار كه آن 2 سال دفاع، غیر مقدس و غیر مشروع بود و فقط 8 سال جنگ با عراق در احتساب تاریخ‌نگاران می‌آید (این هم خود تحریفی دیگر در جهت شخم زدن تاریخ ارزشها) القصه، كاروان دانشجویان را به تپه باشگاه افسران بردیم. همان‌جا كه یك‌ماه مقاومت علمدارانی چون بروجردی، داود كریمی پیچك، علی موحد، رستگار، حاجی‌پور، بهمنی و... خاطره رزم‌آفرینشان و انبوه آتش دشمن كه از درون شهر سنندج به بچه‌های محاصره‌شده درون باشگاه، تا همین سال گذشته، زی فشنگها و گلوله‌های آرپی‌جی دشمن توی در و دیوار باشگاه بود. خدایا چه می‌دیدم، همگی را با بلدوزر صاف كرده بودند و جالب‌تر اینكه در همان‌جا بنای جدیدی كه ساختمان مركز ارزشهای دفاع مقدس» است؟! .. بنا كرده‌اند...
نمی‌دانم فهمیدید یعنی چه؟ یعنی اینكه می‌توانی یك شیء عتیقه متعلق به چند هزار سال پیش را پیدا كنی و بعد بگوئی به‌دلیل خشتی بودن و قدیمی بودن، ارزشی ندارد. آن را ل‍ِه كنی و یك مدل جدید «گرانیتی» از رویش درست كنی و همان اسم را رویش بگذاری!...
اگر از این هم بگذریم، با چاه ‌آبی كه توسط عنایتی خاص در طول چند هفته‌ای كه بچه‌ها در باشگاه محاصره بودند، از زمین جوشیده بود و بچه‌ها از آن شرب می‌كردند، به‌دلیل قرار گرفتن در زیر ساختمان جدید، آن را با بتن خشكاندند. «یاللعجب»
الحمدلله، مریوان هم كه روزی جبهه‌ای بن‌بست بود، از عنایتتان در امان نمانده بود. آثار بر و بچه‌های احمد متوسلیان آن شیر در زنجیر و قعر قدیمی سپاه پاسداران كه با خون و دل از دست دشمن گرفته بودند، امروزه تبدیل به پاساژی شد تا دیگر...
و یا مقر ساختمان حسین قجه‌ای هم او كه در پشت دژ اهواز خرمشهر با جثه كوچكش و یك قبضه آرپی‌جی همگان را به حیرت واداشته بود.)
و بچه‌های خوب او در دزلی كه مقر ضد انقلاب، سران فراری شاه اویسی و ؟؟ و... بود كه همین سال گذشته تخریب شد...
مقر زیبای دشت زهاب كه به همت (حسین خدابخش) كه در همان ایام ایستگاه بچه‌های جبهه‌ مقر سر پل ذهاب بود یادم هست كه همیشه آرزو داشتیم، پس از جنگ قدمگاه زائرین كربلا باشد‌ ـ ... تا قلاچه ... تا آناهیتا... و... تا ابوذر و تا...
خداوكیلی، چگونه باور كنیم كه تخریب همه اینها «سهل‌انگارانه» اتفاق افتاده است و نه به دست دوستان... و دشمنان دانا چطور باور كنیم؟
راستی خیلی مشكل است، حتی بعد از پاك كردن دژ 4 متری مستحكم و 80 كیلومتری از «دب‌مردان گرفته تا خرمشهر، بازسازی نمادین 500 متر آن روی خود جاده و منحرف كردن جاده فعلی از مسیر اصلی آن تا همگان همی به خود آیند كه چه شد آن مقاومت جانانه احمد متوسلیان و همت و ؟ و قجه‌ای و بابائی و 5 روز پاتك سنگین و چهار هزار قبضه از انواع گلوله‌های اهدایی به صدام كه بر سر بچه‌ها شلیك شد و آنها عقب نیامدند تا ما امروز تخت گاز جاده 120 كیلومتری اهواز خرمشهر را طی كنیم.
یكی نیست بگوید كه جان برادر! چرا جاده خاكی می‌روی، باز به توصیه و سفارش افتادی اگر بنا بود ك آنها را نشان دهند كه عزیزم! شخمش نمی‌زدند.

و جالب‌تر اینكه، از یك‌طرف تخریب می‌كنیم (ببخشید پاكسازی) و از طرفی دیگر پول می‌دهیم تا مثلاً در یك نقطه مقابل ناد موانع مصنوعی با دست خود ایجاد كنیم؟!... و با هزینه‌‌های چند صد میلیونی و سیستم صوتی دالبی، صدای صوت خمپاره و رگبار دوشگاه را به شكل طبیعی پخش كنیم تا خواهران زائر بترسند و برای چند ثانیه نفسشان بند بیاید و ما هم خوشحال از این‌همه نبوغ و استعداد...
خدا شاهد است، اگر اینها را با دو گوش و دو چشم از سیمای جمهوری اسلامی نمی‌شنیدم، باورم نمی‌شد. مجری در ایام سال تحویل داشت تعریف می‌كرد كه جای شما خالی، امروز صبح یكی از راویان كه خود در عملیات والفجر حضور داشت می‌گفت كه موفق شده بود، كوسه‌ای را در اروند بگیریم و بعد از پاره كردن شكمش تعداد سی عدد پلاك شهدا را از تنش خارج كردیم؟!... جل‌الخالق خدا رحمتت كند آوینی! تو می‌دانستی كه زود دست به كار نشوی، آخر و عاقبت خاطرات دفاع مقدسمان به این شكل به لجن كشیده خواهد شد...
البته باز هم بگویم، سالیانی است كه با مرام شما آشنایم و می‌دانم كه به‌دنبال چیستید اما این‌طرف چیزی زجرم می‌دهد كه علی‌رغم فعالیتهای شما، روز‌به‌روز موج فزاینده عاشقان رو به گسترش است. و به‌دنبال حقایق ناگفته و ناشنیده، و نادیده از درمان همین تكه‌پاره‌های و بقایا و فسیلهای به‌جا مانده از فاجعه «تسونامی به فرهنگ دفاع مقدس» كه با هدف خاص انجام می‌شود» به‌دنبال راه‌كار می‌گردند. و چه خوب هم متوجه دوست و دشمن و اهداف پلیدشان می‌شوند.
كافی است یك‌بار با این‌همه لب‌تشنه كه هر ساله راهی مناطق می‌شوند، دیدار كنید و پای صحبتشان بنشینید. آقایان، مسئولین محترم و متولیان، این موضوع از هر لباس و قشر و جایگاه و درجه و پست سازمانی گرفته، به‌راستی «فاین تذهبون»؟ تو را به خدا بس است آمار و ارقام و دادن بیلان كار سالیانه خدمات و تسهیلات و... بارها و بارها، در جلسات استراتژیك تصمیم‌گیری و سمینارهایی كه به این منظور گذاشته‌اید، گفته‌ایم كه اگر شما، حتی خسته شده‌اید و حالش را ندارید و به‌دنبال كنترات دادن این قبیل امور فرهنگی هستید؛ تو را به خدا كار را به دست مردم بسپارید. آن‌وقت ببینید كه مثل همه مسائل دیگر بیش از ما پای كارند می‌گوئید نه، از همین دو كوهه شروع كنید... آخر به كه بگوییم كه چرا باید هر ساله «احسان حسنی عاشورا» و بر و بچه‌هایش كه با خون و دل از چند روز قبل از عاشورا در منطقه بی‌آب و علف قتلگاه فكه حضور داشته باشند تا بتوانند فقط چند توالت و دستشویی برقرار كنند و شرایطی درخور خیل عظیمی كه بیش از هشتاد دستگاه اتوبوس در وسط این بیابان مستأصل نشوند...
آخر، كجا بنویسیم كه عزیزم ما كه با چه مصیبتی دانشجو، پیر، جوان و بچه را در هویزه آورده‌ایم، یك شب تا به صبح آب خدای نكرده نه برای حمام و غسل كه برای كذاهم وجود ندارد...
اینجا كه هویزه است دیگر از موقعیت «امام رضا» سه راهی فكه، مقر بچه‌های تفحص نپرس كه آن‌همه اتوبوس و سربازان درون مقر كه خود 2 روز است آبشان تمام شده و از چاه، با دله‌پیت قراضه، آب می‌كشند و 4 عدد دستشویی صحرایی و خیل معذبین...
راستی، نصب چند عدد كانتینر سیار بدین منظور، در این اماكن، این‌قدر مشكل است كه هر نفر باید 40 دقیقه در صف بایستد. برنامه همین چند سال پیش بود كه با یكی از راهیان، مصاحبه‌ای در سیما پخش شد كه خود خانم معلمی بود و از مسئولین تقاضا داشت (در خود مسجد جامع خرمشهر نه در بیابان فكه و طلائیه و...) كه چرا باید شاگردش بیش از نیم ساعت معذب باشد. و هنوز هم همان داستان قدیمی. این درحالی است كه نظافت و بهداشت از اصول اولیه دین و مقدسات ماست و شما اگر اعتقاد دارید، كه ان‌شاءا... دارید، روی تابلو نوشته‌اید «اینجا قدمگاه شهیدان است، با وضو وارد شوید»
اما باز هم اینها یك‌طرف كه شاید قابل تحمل و اغماض باشد؛ دادن خوراك فرهنگی به خلائق یك‌طرف. دریغ از یك برگ نقشه و بروشور گرفته تا كتابچه و نوار و CD و ویژه‌نامه‌ای كه می‌تواند ارزنده‌ترین هدیه و یادآور خط‌دهنده و هشداردهنده برای روزهای مخاطره‌آمیز آتی باشد. و نه فقط جنگی كه بود و آن‌سان گذشت البته می‌دانیم كه همین فرداست كه آقایان در جواب، دست به كار شوند و چنان جوابیه‌ای برایمان ردیف كنند و بیلان كاری ارائه دهند كه شما، اصلا‌ً اطلاع ندارید ما چه كرده‌ایم و آسمان و ریسمان كه حتی چیزهایی‌كه با چشم خودت هم دیده‌ای را كتمان كنی.
اما تا بود، چنین بادا...
آقایان! بی‌پرده بگوییم.
چه با نیت دشمنان این كارها صورت می‌پذیرد و چه در اثر سهل‌انگاری، نتیجه یكی است.
جواب شما فقط یك چیز است. آن‌گونه كه تاریخ به یاد دارد، پس از شهادت حسین‌بن‌علی(ع) بسیار كوشیده شد، آن جنایات و ظلمها را بفراموشانند و در این راه، گنبد و بارگاه مولی را بارها و بارها به آب بستند تا شاید یزیدیان بتوانند با ایجاد سونامی دیگری فرهنگ عاشورا را پاك كنند تا مبادا به آیندگان سرایت كند. از به منجنیق بستن حرم خدا گرفته تا به آب بستن حرم علی‌بن‌ابیطالب و تا تخریب چندین باره آن و به توپ و تانك بستن حرم حسین‌بن‌علی(ع) و اباالفضل‌العباس(ع) و تا صاف كردن قبر ائمه بقیع و تا هم‌اكنون بی‌عنایت و آسفالت كردن آثار به‌‌جا مانده از آنها، همه و همه در یك راستا صورت می‌پذیرد.
اگر آن جواب داد، این فعالیتهای مذبوحانه نیز جواب خواهد داد. اگر آنها توانستند، دیگران نیز خواهند توانست.
«یریدون یسطنؤ نورا.. با انواههم را.. متمم نوره‌ و‌الوكره الكافرون»
... ساعت 12 شب بود كه خسته و ناتوان با كاروان به دو كوهه رسیدیم و باز هم گیر بازار دژبانی كه از كجا آمده‌اید؟ به كجا می‌روید؟ هماهنگ نشده و غیره و باز هم فیلم همیشگی كه مجالش نیست بنویس برای آقای فرمانده لشگر كه عزیز برادر؛ این‌همه دیوانه از آن‌طرف ینگه‌دنیا می‌آیند اینجا، برای چه؟این از پذیرایی شما در درب پادگان، آن هم از چهار تا ساختمان نفله‌شده یادگار بچه‌های احمد و همت و كریمی و دستواره.
آن از مسجد درب و داغان حسینیه حاج همت، آن از در بسته حمام باصفای دوكوهه، آن حوض لجن بسته جلوی درب مسجد، آن از پتوهای كثیف، آن از محوطه پر از آشغال درون پادگان كه یك درخت در طول این بیست سال به آن اضافه نشد (البته جواب می‌دهد كه باید همان‌طور باشد، ای كاش حتی همان‌طور نگه می‌داشتیم.)
آن از آشپزخانه‌ات و دریغ از دادن یك آب‌جوش به زوار. و آن از برقراری یك تلفن ساده برای رفع گرفتاری حاجتمندی. آن هم از نمایشگاه سوخته بچه‌ها كه فقط یكی از آثار زیبای آن تنها پای مصنوعی چندین‌بار وصله پینه شده محمودوند در آنجا بود كه الحمدلله طی یك سانحه آتش گرفت و سوخت تا با همه چیز هماهنگ باشد.
باز هم بگوییم، یا بس است. كار از دست خودم هم دیگر در رفته، تمام كنم.
پس از یكی دو ساعت استراحت، تصمیم گرفتم كه هر چه زودتر كاروان را راه بیندازیم. دوستی گفت: بیا دم آخر سری به گردان تخریب (كه آن‌ روزها سوله بزرگی بود با فاصله یك كیلومتری چسبیده به دوكوهه) سری بزنیم و یادی از شهید دین‌شعاری و بچه‌ها سلطان‌محمدی و بچه‌های خوب چادرهای تخریب. خدایا چه می‌دیدم، باورم نمی‌شد. ساعت‌ِ یك شب، شام غریبان و خیل عظیمی از دانشجویان، بله، همانها كه در طول این سالیان مورد همه جور بی‌مهری و تهاجم قرار گرفته‌اند، به‌مثابه تشنگانی كه خسته از همه دروئی و دغل‌بازی مفسده شهر و دانشگاه و اجتماع بیرون زده بودند، در سوله بی‌سقف و با كف تنبی نمور و پای برهنه جمع شده بودند تا پس از خواندن دعا و نوحه‌ای، حاج سعید قاسمی برایشان شمه‌ای از آنچه كه بود و شد و آنچه كه قرار است بشود، برایشان بگوید.
جمع عشاق از هر تیپ كه تصورش را بكنی، شمعی جلوی خود روشن كرده و چشمانی گریان و قلبی سوزان و من در حیرت‌ كه‌ خدایا چگونه می‌توان خوراك به این همه لب‌تشنه رساند..
حاج سعید از همت می‌گفت. از اینكه هر آنچه كه می‌گفت خود مرد عمل بود، از اینكه اگر قرار بود جایی عمل كند خودش با بچه‌‌ها به شناسایی می‌رفت تا آنكه با چشمان باز طرح عملیات بریزد ـ از اینكه اگر بچه‌هایش زیر آتش درون كانال مقدماتی زیر آتش جان می‌دادند. حداقل كاری كه كرد، این بود كه نفر بر فرماندهی خود را به زیر آتش برد تا آنكه...
و از آخرین نصایح همت كه با سوز به بچه‌ها می‌گفت:
«برای اینكه خدا لطفش، رحمتش و آمرزشش شامل حال ما شود، باید كه اخلاص داشته باشیم. یعنی قدم برمی‌داریم برای رضای خدا، می‌جنگیم برای رضای خدا، قلم به دست می‌گیریم برای رضای خدا.
همه چی و همه چی و همه چی برای رضای خدا باشد، كه اگر چنین شد؛ چه بكشیم، چه كشته شویم، پیروزیم»
اما در راه بازگشت در آن شب ظلمانی ستاره‌های خوشگل دوكوهه از لابه‌لای تیركهای زنگ‌زده سقف سوله تخریب، مثل همیشه چشمك می‌زدند.
چشمم به جمعی از خواهران افتاد كه در پشت خاكریزی مرتضی شادكام از عتیقه‌های به‌جا مانده از قافله شهدا، داشت اشك آنها را درمی‌آورد. و دیدن بعضی
با دیدن بعضی از آنها كه كیسه‌ای را آماده كرده بودند و مشغول جمع‌آوری چند مشت از خاك خاكریز ـ و متعجب‌تر شدم كه خدایا این‌همه طی این سالیان تبلیغ كردند كه نروید، این مناطق شیمیایی‌‌شده و‌آلوده است اما باز می‌بینی كه با پای برهنه درون رملهای فكه و چذا‌به و طلائیه و شلمچه خاك را توبره كرده و به یادگار می‌برند تا حداقل یك‌سال با تیمم كردن با آن خود را بیمه كنند و این، شاید بزرگ‌ترین جواب و پیامی است كه «همه‌اش مال شما» اگر فقط همین خاك برایمان باقی بماند، كه می‌ماند، ما نهال با فرهنگ عاشورا را درونش خواهیم كاشت و با فرات چشمان آبیاری خواهیم كرد و آن را نسل به نسل انتقال خواهیم داد كه اگر فقط خاك باشد و خاطره‌ای كه سینه به سینه آن را نقل كنیم، پرچم را به دست صاحبش خواهیم داد..
نتوان گفت كه این قافله وامی‌ماند
خسته و خفته از این خیل جدا می‌ماند
این رهی نیست كه از خاطره‌اش یاد كنید
این سفر همره تاریخ به‌جا می‌ماند
دانه و دام در این راه فراوان اما
مرغ دل سیر ز هر دام رها می‌ماند
می‌رسیم آخر و افسانه واماندن ما
همچون داغی به دل كور شما می‌ماند
بی‌صدا‌تر ز سكوتیم و بی‌گاه خروش
نعره ماست كه در گوش شما می‌ماند
بروید ای دلتان نیمه كه در شیوه ما
مرد با هر چه ستم، هر چه بلا، می‌ماند.
الهم انا نشكر الیك...

(به نقل از عدالتخانه با اندکی تغییر، عکس بالای صقحه از سایت مطالبه)

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 21:21  توسط یک نفر  |